![]() |
![]() |
|
| می نویسم برای چشمانت که حضوری همیشه بارانی است |
|
تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم اسفند 1387ساعت 1:23 توسط سوگند |
|
|
.و.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 21:13 توسط سوگند |
|
|
...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 6:44 توسط سوگند |
|
|
سلام بچه ها . نظر یادتون نره.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 2:42 توسط سوگند |
|
|
تولدت مبارک happy birthday |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:18 توسط سوگند |
|
|
هر موقع خواستي از كسي جدا بشي
يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينه كه منتظر بمونه
-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ ويرانه نه آن است كه جمشيد بنا كرد ويرانه نه آن است كه فرهاد فرو ريخت ويرانه دل ماست كه با هر نگه تو صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 1:49 توسط سوگند |
|
|
حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست شعر خوب از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم توی رودخونه ی قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 0:11 توسط سوگند |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 0:5 توسط سوگند |
|
|
سلام.سلام به همه کسانی که تو این مدت اومدن و به این وبلاگ سر زدن و با نظراتشون من رو راهنمایی کردم.می خوام برم ...شاید دیگه ننویسم.می دونم خیلی برام سخته که از اینجا دل بکنم...ولی شاید باید بیشتر از زندگی بفهمم تا بتونم بهتر بنویسم...هیچی معلوم نیست...واسه همتون آرزوی موفقیت می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 12:33 توسط سوگند |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 23:2 توسط سوگند |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 23:19 توسط سوگند |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 23:19 توسط سوگند |
|
|
این بار آدم نبود که فریب خورد تو بودی نه با وسوسه های گندم نه با سیبی سرخ . آخرین اشتیاق تو درآتشی شعله کشید که خاکستر کینه های او بود.نمی خواهم گناهانت را شماره کنم و حال با این همه عصیان هنوز برای بازگشت فرصت هست ولی کافیست ساعتت را از کوک بیندازی و بی چتر از خانه بیرون بیا یی... جاده ها تو را تا فرشته ها همراهی می کنند... |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 22:10 توسط سوگند |
|
|
در اولین سطر نوشته ام صادقانه اعتراف می کنم سالها قبل از اینکه تو را بشناسم و عاشق تو باشم عاشق کلمات بودم با آنها حرف می زدم شانه به شانه شان در مهتاب می نشستم برایشان لالایی می خواندم و هر روز صبح زود در نفس گرمشان متولد می شدم و آنگاه هر غروب آرام و بی صدا می مردم.گاهی دستهایم دردستهای جبرئیل بود و گاهی زلفهای پیچیده شیطان را شانه می زدم. وقتی تو را دیدم به یاد کودکی ام افتادم.صادقانه اعتراف می کنم سالها قبل از اینکه تو را ببینم صدها خورشید سیاه در اعماق قلبم غریبانه خفته بودند.وقتی نگاهم به نگاهت افتاد خورشیدها یکی-یکی بیدار شدند و زندگی ام دفتر ها و ترانه هایم را پر از نور کردند و من توانستم رؤیاهایم را که لابه لای سنگریزه های ساحل گم شده بودند پیدا کنم. نوشته:م.مهدی زاده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 11:1 توسط سوگند |
|
|
سلام.امیدوارم حال تموم بچه های ایران زمین خوب باشه.خیلی وقته آپ نکردم.تو این مدت اتفاق های زیادی برام افتاده جریان هایی که شاید یکی دیگه جای من بود ...نمی دونم تز کی گله و شکایت کنم...از خودم...از خدای خودم...ولی اگه از خودم گله کنم وجدانم ارامش بیشتری داره...چون می دونم من شاید بد خودم رو بخوام ولی اونی که اون بالا هوام رو داره هیچوقت بدم رو نمی خواد.الان یه حس غریب دارم...من همین جا به همه اعلام می کنم هیچ وقت خداتون رو فراموش نکنید...هیچ وقت گول ظاهر یکیو نخورید...دیگه هیچ حرفی واسه گفتن ندارم...امیدوارم هیچ وقت غم تو دلتون لونه نکنه...اینو از صمیم قلب می گم...شاد باشید...واسه منم دعا کنید...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 17:51 توسط سوگند |
|
|
خدايا!به ما دستاني متحد زباني گويا گامي ثابت و قلبي پر توان عطا فرما. خدايا!دامنه ديده مان را بي نهايت گردان و انديشه هايمان را بيكران گردان. خوبي هايمان را تعريف نشده باقي بگذار و بدي هايمان را به صفر مايل نما. معشوقا!در دايره دوستان ما را توفيق ده تا در مركز خوبي ها و شادي ها به فضايل انساني همگرا و به رذايل آن واگرا باشيم. بار الها:باشد كه حد خود را بدانيم پيوسته با فضيلت باشيم مشتقي از صفات اهورايي باشيم. با نيكي ها اجتماع و با تباهي ها اشتراك تهي داشته باشيم. پروردگارا باشد كهتابع تو باشيم معكوس عناد و كينه باشيم در مختصات انسانيت محور يگانگي و مبدا صفا و محبت باشيم.خدايا كمكمان كن... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 13:59 توسط سوگند |
|
|
خدايا به من توفيق تلاش در شكست صبر در نا اميدي دين بي دنيا عظمت بي نام عشق بي هوس عطا كن. دكتر شريعتي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 22:51 توسط سوگند |
|
|
خدايا ترسم از روزي كه تابوتم به روي شانه ها آهسته مي رقصد و مي پويد همان راهي كه هركس در مسير زندگي بايد بپيمايد. خدايا!ترسم از روزي كه جمعي سروقامت دستهاشان در بناگوش است و نيت مي كنند بهر نماز واپسين بر جسم در تابوت خسبيده. خدايا!ترسم از روزي كه خاك تن به غربال حسابم چون بر آيد خانه بر دوش ز آل عترت و طه جدا گردم و محشورم كني با عدهاي بدبخت بي سامان و سرگردان كه در آن وادي هجران ميان شعله كردار خود بي وقفه مي سوزند و با اشك ندامت شاهد خسران ديروزند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 13:18 توسط سوگند |
|
|
اگر كودكي با انتقاد زندگي كند مي اموزد كه همه را محكوم كند. اگر كودكي با خشونت زندگي كند مي آموزد كه با همه بجنگد. اگر كودكي با ريشخند زندگي كند مي اموزد كه خجالت زده باشد. اگر كودكي با شرمساري زندگي كند مي اموزد كه احساس گناه كند. اگر كودكي با اغماض زندگي كند مي اموزد كه بردبار باشد. اگر كودكي با تشويش و دلگرمي زندگي كند مي آموزد كه اعتماد به نفس داشته باشد. اگر كودكي با تمجيد زندگي كند مي آموزد كه قدردان باشد. اگر كودكي با عدالت زندگي كند مي آموزد كه همواره دادگر باشد. اگر كودكي با ايمني زندگي كند مي آموزد كه ايمان داشته باشد. اگر كودكي با تاييد زندگي كند مي اموزد كه خود را دوست بدارد. اگر كودكي با پذيرش و دوستي زندگي كند مي آموزد كه در دنيا در پي عشق بگردد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 13:16 توسط سوگند |
|
|
من ارزان که گردم به مستی هلاک
به آیین مستان بریدم به خاک به تابوتی از چوب تاکم کنید به راه خرابات خاکم کنید میارید بر گور من جز رباب مریزید در ماتمم جز شراب به شرطی که در اندوه مرگ من ننالد به جز مطرب و چنگ زن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 23:30 توسط سوگند |
|
|
کاش می شد بی تفاوت از همه چیز گذشت.کاش می شد چشم به روی این همه دروغ بست و تلخی ها و بی مهری ها را به روی خود نیاورد.کاش نگاههای التماس امیز هیچ بی پناهی تمام هستی ات را به آتش نمی کشید.کاش دستهایمان انقدر با سخاوت و زلال بود که قلب آشفته یک غریبه را آرام می کرد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:7 توسط سوگند |
|
|
تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده افتاد به خاک تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام.آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 11:28 توسط سوگند |
|
|
زندگی یک دریاست/و تمام تن او تشوش است/وهمه غرق در این تشویشیم/زندگی پنجره ای رو به گل نارنج است/که شمیمش خبر از تازه بهاری دارد/زندگی شاید رودی است/که گذر می کند از بیشه رنج/زندگی قطره آبی است/که گذر می کند از پیکر سنگ/زندگی میدانی است/که به هر سو که به تازی جنگ است/زندگی حس پریدن در باد/حس مغموم شدن در فریاد/حس خاموشی دنیای تگرگ/حس بیمار شدن در قفس است/زندگی در گرو لبخند است/زندگی هر چه که است/ما از آن بی خبریم/زندگی شاید تقدیری است/که در آن گم شده ایم/
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 11:21 توسط سوگند |
|
|
در این دنیای بی ارزش که دوست به دوستش رحم نمی کند و برادر به برادر دلبستن و عشق ورزیدن نیاز به تعمق بیشتر دارد وگرنه در همان اوایل زندگی و جوانی چنان ضربه ای خواهی خورد که از دور بازی روزگار حذف می شوی و تا همیشه در کنج کلبه ویران شده قلبت مدفون خواهی شد که رفاقت قصه تلخی است که از آن من گریزانم.می خواهم بنویسم.اما قلم مرا یاری نمی دهد می خواهم بگویم اما زبانم نای حرکت ندارد می خواهم گریه کنم اما چشمانم به کویر بی آب و علف ماند.می خواهم بروم اما پای رفتن ندارم پس ناچارم که بمانم در تنهایی خویش و با خود بگویم تنها به دنیا آمده ام و تنها می مانم تا آن را درک کنم و افسانه ای بسازم برای زندگی خویش.
(این متن رو به درخواست یکی از دوستان نوشته ام...امیدوارم درس عبرتی بشه) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 11:9 توسط سوگند |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سوگند هستم بیست ساله از شیراز. دانشجوی فیزیک دانشگاه ارسنجان . . از اون دخترای با وفا و اند مرام می باشم . میگی نه . بیا بگرد _-_-_09177824622من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی ... عهد نا بستن از آن به که ببندی و نپایی..
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1386 دی 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|